مهدي صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه

تقصیر من است اینکه، کم می آیی

هر گاه شدم اسیر غم می آیی ...

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

آدم بشوم ؛ سه شنبه هم می آیی !!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 7:26  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

 

 

 

 

 

 

دلم به ” مستحبی ” خوش است که جوابش ” واجب ” است


السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 7:21  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

با سلام ای آقا ...
                               شبتان مهتابی ...
روز میلاد شما در پیش است ...
                             عرض تبریک آقا ...
و کمی بیتابی ...
            چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد! ...
کوچه ها منتظرند ...
             دشت ها حوصله ی سبزه ندارند دگر ...
پس چرا دیر آقا ؟! ...
              ای نفس ها به فدای کف نعلین شما ! ...
 
اندکی تند قدم بردارید
+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 6:22  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

اقا جان

یابن الحسن

میدانم

میدانم

خوب هم میدانم

دل مرده ام، قبول ... 

ای مسیح من! 

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...

العجل ...

العجل ...

العجل ...

ادرکنی ....

ادرکنی.....

ادرکنی.....

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 6:14  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

اقا جان من شرمنده ام

.

.

روزی هزار بار دلت راشکسته ام

بیخود به انتظار وصالت نشسته ام

هربار این تویی که رسیدی و در زدی

هربار این منم که در خانه بسته ام

هر جمعه قول میدهم آدم شوم ولی

هم عهد خویش هم دلت راشکسته ام

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 6:6  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

دعا

تا کی برای دیدن رویت دعا کنم؟

تا کی دو دست خویش به سوی خدا کنم؟

در پیشگاه قدس تو از خاک کمترم

بگذار خاک پای تو را توتیا کنم

امّید زندگانی من ، مهدی عزیز!

من آمدم به درگه تو التجا کنم

با این زبان الکن و این طبع نارسا

هر جا روم برای ظهورت دعا کنم

جبریل مفتخر به گدایی کوی توست

لایق نیَم گدای تو خود را صدا کنم

با نامه ای سیاه به درگاهت آمدم

شاید تو را ز آمدن خود رضا کنم

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 6:4  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

این دیده نیست، لایق دیدارِ رویِ تو

چشمی دگر بده ، که تماشا کنم تو را ...           

                                   آقا

                                 من اصلِ انتظار تو را برده ام زِ یاد

                                  با انتظارهای فراوانم از شما ...

تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟

                                       ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد که آغشته به بوی نفس توست

                                        از کوچه ما کاش گذر داشته باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 6:2  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

یا مهدی ادرکنی

دوست دارم که یک شب جمعه/ صبح گردد به رسم خوش عهدی

ناگهان بشنوم زسمت حجاز/ نغمه ی دلخوش انا المهدی

جملات زیبا گیله مرد

+ نوشته شده در  جمعه 1391/03/19ساعت 5:58  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

آرزو هایم زیر انبوهی از خاکستر ، هنوز نفس می کشد

هنوز شعله ورند ، نسیم مهربانی تو کدام جمعه می وزد . . . ؟

 

هجر تو ز درد و داغ دلگیرم کرد / اندوه غم زمان زمینگیرم کرد

گفتند که جمعه میرسی از کعبه / این رفتن جمعه جمعه ها پیرم کرد . .

 

 

جمعه ای دیگر شد و ما مـانده ایم /از قطار عاشـقان جا مـانده ایم

                                  کی میایـی؟ در کدام آدینه ای؟ / بهر امداد دل غم دیده ای .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 23:25  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی دادِ شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟!

-از روزی که این آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درویش این چنین بود:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی، شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 23:15  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

حدیث قدسی

قال الله تعالی:

ای داود، من پنج چیز را در پنج جا قرار دادم اما مردم آنها را در جاهای دیگر میطلبند و به دست نخواهند آورد.

علم را در کم خوری و کوشش قرار دادم، ولی مردم آن را در سیری و راحتی می جویند وبه دست نخواهند آورد.

و عزّت را در طاعت از خودم قرار دادم،ولی آنها در دربار پادشاهان می جویند اما به آن نرسند.

و غنا و بی نیازی را در قناعت قرار دادم،ولی آنها در زیادی مال میطلبند اما به آن دست نمیابند.

و خشنودی خود را در خشم گرفتن بر هوای نفس قرار دادم،ولی مردم آن را در رضای نفس می جویند ولی نمی یابند.

و راحتی و آسایش را در بهشت قرار دادم،ولی مردم آن را در دنیا میطلبند و به آن دست نخواهند یافت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 23:13  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

شیطان

دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌

هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی

می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.

بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم

می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن

کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.

نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور

من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو

زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد.

اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما

شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا

این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را

برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب

بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه

عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا

گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم.

تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.

عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

 آن وقت نشستم و های های گریه کردم.

اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم

 را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/05ساعت 8:34  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

تا کی

شاید حرفام یه کم تکراری باشه

شاید دل نوشته هام زیادی باشه

شاید دلم پر از غصه باشه

شاید زندگی برام بی مزه باشه

شاید نوشتن برام عادت باشه

شاید گریه هام برام مرهم باشه

شاید عشق برام بهونه باشه

شاید اشک برام وسیله باشه

شاید مرگ برام آرزو باشه

شاید دیدنت فقط یه رویا باشه

شاید بودنت فقط یه خواب باشه

شاید نبودنت یه ترس باشه

ولی من برای بودنت ، برای دیدن و عاشق بودنت

عمریست که زندونی شدم ، توی خودم ، تو تنهایی ،

 منتظرم ،

                                            پس کِی میای؟

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06ساعت 7:27  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

 

 

لطفا برای مطالعه این چند خط10 دقیقه وقت بگذارید

 

دامهای شیطان رجیم

 

شیطان از جنس جن است و از آتش خلق شده است و قبل از اینکه از بهشت رانده شود خدا را بسیار عبادت میکرد به همین دلیل عزازیل نام گرفت حضرت علی علیه السلام فرمودند : شیطان  هفتاد هزار سال خدا را عبادت کرد و فقط یک نماز دو رکعتی او چهار هزار سال طول کشید . وقتی خدا انسان را از خاک آفرید و در آن روح دمید به تمام ملائکه دستور داد که به آدم سجده کنند و همه سجده کردند به غیر از ابلیس . شیطان به خدا گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06ساعت 7:10  توسط حسين بهجتي ميبدي  | 

انتظار

وقتی ابر های ماه پایانی بهار مقابل دریچه چشم های منتظرمان می گریزند

وقتی تکرار غریب ثانیه ها جای خالی یک منجی را داد می زنند

وقتی پیچ و خم کوچه های اضطراب را به امید وعده حتمی خدا با اشتیاق طی می کنیم

دلمان به یک چیز خوش است

اینکه زیر نگاه بلند تو نفس می کشیم

خدا ما را دوست دارد

دوست نداشت که تو را ذخیره نمی کرد برای ما آنوقت تنها بودیم و بی کس 

اما دیگر نخواه که میان واژه های فراق جمعه به جمعه گداخته شویم

 

ما را دریاب

+ نوشته شده در  جمعه 1390/03/06ساعت 6:47  توسط حسين بهجتي ميبدي  |